پیداکردن شماره تلفن خودباماشین حساب...

ابتدا یك ماشین حساب آماده كنید تا با هم پیش رویم.ماشین حساب موبایل هم می شود.

۱.هفت رقم شماره ی تلفن خود را در نظربگیرید.

۲.حالا سه رقم اول آن را وارد ماشین حساب كنید.یعنی اگر تلفن شما ۱۲۳۴۵۶۷ باشد ۱۲۳ را در ماشین حساب وارد كنید.

۳.حالا این سه رقم را در ۸۰ ضرب كنید و حاصل را با ۱جمع كنید.

۴.عدد به دست آمده را در ۲۵۰ ضرب كنید.

۵.حالا چهار رقم پایانی تلفن خود رابا عدد به دست آمده جمع كنید. یك بار دیگر چهار رقم پایانی شماره ی خود را با آن جمع كنید.

۶.عدد 250 را از حاصل به دست آمده كم كنید.

۷.حالا حاصل را تقسیم بر ۲ كنید.

حالا این شماره برای شما آشنا نیست؟


خدا بود و دیگر هیچ نبود ( شهید دکتر مصطفی چمران)

خدا بود و دیگر هیچ نبود،خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود،ظلمت بود،جهل بود،عدم بود،
سرد و وحشتناک.خدا خالق بود،خالقی که هنوزخلاقیتش مخفی بود.خدا رحمان و رحیم بود، ولی هنوز ابر
رحمتش نباریده بود .خدا زیبا بود،ولی هنوززیبایی اش تجلی پیدا نکرده بود. در عدم چگونه جمال
و جلال و زیبایی اش را بنمایاند؟عدم بود ،ظلمت بود،سکوت وجمود و وحشت بود.اراده خدا تجلی
کرد ،کوه ها ،دریا ها ،آسمانها و کهکشانها را آفرید.چه انفجارها ،چه طوفانها ،چه سیلابها،چه غوغاها که
اساس خلقت شده بودو زندگیبا شور و هیجان زائد الوصفش
به هر سو میتاخت.درختها ،حیوانها،پرندگان به حرکت در آمدند.حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به
آواز در آمدندو وجود نغمه شادی آغاز کرد وفرشتگان سرود پرستش سر دادند.
آنگاه خدا انسان را از (حماءٍمسنون)گل تیره رنگ آفریدو اورا بر صورت خویش ساخت و روح خود را در
او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت.
انسان،غریب و نا آشنا ،از این همه رنگها،شکلها،حرکتها و غوغاها وحشت کرد و از هر گوشه به گوشه ای دیگر
می گریخت وپناهگاهی می جست که در آن با یکی از مخلوقات همرنگ شود و در سایه جمع استقرار یابدو از ترس تنهایی و شرم بیگانگی و غیر
عادی بودن به در آید.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد،همه با سردی از او گذشتند و او را تنها گذاشتندو
در جواب الحاح پر شورش سکوت کردند. انسان وحشت زده و دل شکسته با خود نومیدانه گفت:مرا ببین،یک لجن خاکی می خواهد انیس فرشتگان آسمانی شود
پرنده ای یافت در پرواز،که بالهای بلندش را باز می کردو به آرامی در آسمانها سیر می نمود،خوشش آمدو
از اینکه این پرنده توانسته خود را از قید این زمین خاکی ازاد کند ،شیفته شد. اظهار محبت کرد و تقاضای دوستی نمود و
گفت:آیا استحقاق دارم که هم پرواز تو باشم؟اما پرنده جوابی ندادو به آرامی از او گذشت و او را در تردید و ناراحتی گذاشت.
به حیوانات نزدیک شد،هر یک بلا جواب از او گذشتندو اعتنایی نکردند،خود را به ابر عرضه کرد و خوش داشت
همراه تکه های ابر بر فراز آسمانها پرواز کند،اماابر نیز جوابی ندادو به ارامی گذشت به دریا نزدیک شد و طلب دوستی کرداما دریا با سکوت خود طلب او
را بلا جواب گذاشت. او دست به دامان موج شد و گفت آیا استحقاق دارم که همراه تو
بر سینه دریا بلغزم،از شادی بجوشم ، ازغضب بخروشم،و برچهره تخته سنگهای مغرور سیلی بزنم و بعد تا ابدیت خدا پیش بروم و در نهایت محو گردم؟
اما موج بی اعتنا از او گذشت و جوابی به او نداد. انسان دلشکسته وناراحت روی از دریا گردانید و به سوی کوه
رفت و از جبروت عظمتش شیفته شد و تقاضای دوستی کرد .کوه،جبروت کبرایی اش را نشکست و غرور وجلالش اجازه نداد که به اونگاه کند ،انسان
دلشکسته و نا امید سر به آسمان بلند کرد، از وسعت بی پایانش خوشحال شد
و با الحاح طلب دوستی کرد.اما سکوت اسرار امیز آسمان به او فهماند که تو لجن خاکی استحقاق همنشینی مرا نداری
به ستارگان رجوع کرد ولی هر یک بی اعتنا گذشتندو جوابی ندادند. انسان به صحرا های دور رفت و خواست
به تنهایی زندگی کندو با تنهایی کویر هماهنگ نماید و از تنهایی مطلق به در آید ،ولی کویر نیز با سکوت سرد و سوزان خود
انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقی گذاشت.
انسان خسته ، روح مرده،پژمرده،دل شکسته، وحشت زده و مایوس،تنها، سر به گریبان تفکر فرو بود و احساس کرد استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی را ندارد
او از لجن است،لجن متعفن،از پست ترین مواد،و هیچ کس او را به دوستی نمی پذیرد آنگاه صبرش به پایان رسید ضجه زد اشک فروریخت، و از ته دل ریاد بر آورد :
کیست که این لجن متعفن را بپذیرد ؟ من استحقاق دوستی کسی را ندارم ،من پستم،من ناچیزم، کیست که دست مرا بگیرد؟
کیست که ناله های مرا جواب دهد؟کیست که مرا از تنهایی به در آرد؟ ناگهان طوفان به پا شد،زمین به لرزه در آمد آسمان غریدن گرفت،
برق همچون تازیانه های اتشین بر گرده اسمان کوفته می شد.گویی که انفجاری در قلب آسمان به وقوع پیوسته است ،صدایی در زمین و آسمان
طنین انداز شد که از هر گوشه و از دل هر ذره و از زبان هر مخلوقی بلند گردید:ای انسان، تو محبوب منی ،دنیا را به خاطر تو خلق کردم، و تورا بر صورت خود آفریدم
و از روح خود در تو دمیدم ، واگر کسی به ندای تو لبیک نمی گوید ، به خاطر انستکه همطراز تو نیستند و جرات برابری و همنشینی با تورا ندارند
.حتی جبرائیل،بزرگترین فرشتگان،قادر نیست که همطراز تو گردد زیرا بالش می سوزد و از طیران به معراج باز می گردد
ای انسان ، تنها تویی که زیبایی را درک می کنی،جمال و جلال و کمال ،تورا مجذوب می کند تنها تویی که خدا را با عشق (نه با جبر) پرستش می کنی
.تنها تویی که در تنهایی نماینده خدا شده ای . ای انسان تنها تویی که قدرت و خلاقیت خدا را درک می کنی. تنها تویی که غرور می ورزی و عصیان می کنی
و لجوجانه می جنگی و شکسته می شوی و رام می گردی و جلال و جبروت خدا را با بلندی طبع درک می کنی .تنها تویی که
فاصله بین لجن و خدا را می پیمایی وثابت کنی که افضل مخلوقاتی . تنها تویی که با کمک بالهای روح به معراج می روی.
تنها تویی که زیبایی غروب تورا مست می کند و از شوق می سوزی و اشک میریزی
ای انسان تو مرا دوست میداری ومن نیز تورا دوست دارم.تو از منی و به سمت من باز می گردی.

خدا داره تو رو می بینه

اگه کسی رو دوست داشته باشی

وقتی نگاهش می کنی دوس داری قشنگ ببیندت

خودت رو مرتب و آراسته می کنی..

خدارو دوس داری نه؟!!!

       

ادامه نوشته

زندگي را نخواهيم فهميد اگر...

ازهمه گل‌هاي سرخ دنيا متنفر باشيم

فقط چون در کودکي وقتي خواستيم گل‌سرخي را بچينيم خاري در دستمان فرو رفته است.

 

زندگي را نخواهيم فهميد اگر..............

ادامه نوشته

دانستنی های جالب درباره بدن انسان!

۱.اسید های هضم کننده ی معده آنقدر قوی هستند که می توانند فلز روی را آب کنند. اما خوشبختانه سلول های سطح داخلی معده به قدری سریع تجدید می شوند که این اسید ها زمان کافی برای ذوب کردن آنها ندارند.( هر 3 یا 4 روز)

۲.در داخل ریه ها بیش از 300000 ملیون مویرگ خونی کوچک قرار دارد که اگر پشت سر هم چیده شوند طول آنها 2400 کیلومتر خواهد بود.

۳.استخوان های انسان در تحمل وزن استحکامی برابر با گرانیت دارند. یک قطعه استخوان به اندازه ی یک قوطی کبریت می تواند وزنی برابر 9 تن را تحمل کند که 4 برابربیشتر از قدرت بتون است.

 ۴. 6 ماه طول می کشد که ناخن دست یا پا از ریشه تا نوک رشد کند.

۵.پوست بزرگترین عضو بدن است. اندازه ی آن در یک انسان بالغ به حدود 1.9 متر مربع می رسد. سلول های پوستی به طور مداوم ورقه ورقه شده و می ریزند. هر انسان در طول زندگی خود معادل 18 کیلوگرم سلول پوستی از دست می دهد.

۶.وقتی می خوابید حدود 8 میلیمتر قد می کشید و وقتی بیدار می شوید دوباره به قد اول خود بر می گردید. دلیل این امر آن است که وقتی نشسته یا ایستاده اید، صفحات غضروفی بین مفاصل،به خاطر جاذبه ی زمین مثل اسفنج فشرده می شوند.

۷.یک انسان غربی معمولی در طول عمر خود 50 تن غذا می خورد و 50 هزار لیتر هم مایعات می نوشد.

۸. هر کلیه حاوی یک ملیون فیلتر مجزا است. کلّیه ها در هر دقیقه به طور میانگین حدود 1.3 لیتر خون را تصفیه می کنند و در روز حدود 1.4 لیتر ادرار خارج می کنند.

۹.عضلات تمرکز کننده ی چشم ها روزی 100 هزار بار حرکت می کنند. اگر قرار باشد عضلات پا ها هم به همین میزان تحرک داشته باشند انسان باید روزی 80 کیلومتر راه برود.

۱۰.حرارتی که بدن انسان در 30 دقیقه تولید می کند می تواند حدود 2 لیتر آب را به جوش بیاورد.

۱۱.یک سلول خونی ظرف مدت 60 ثانیه تمام بدن را دور می زند.

 ۱۲.  90 درصد اطلاعاتی که از دنیای پیرامون خود به دست می آوریم از طریق چشم ها است.

۱۳.اگر می خواهید هویت خود را مخفی نگه دارید زبان خود را از دهان خارج نکنید. درست مثل اثر انگشت، همه ی انسان ها اثر زبان منحصر به فردی دارند.

 ۱۴.تعداد استخوان های بدن یک انسان بالغ از یک نوزاد کمتر است. ما با 350 تکه استخوان به دنیا می آییم اما به دلیل اینکه در طول رشد استخوان ها به هم جوش می خورند، در بزرگسالی فقط 206 تکه استخوان داریم.
ادامه نوشته

روزمرگی....

روزمرگی این روزها آزار دهنده است.چقدر همه چیز تکراری و عبث است.مثل یک چرخه که هر روز بنای تکرار شدن دارد و گویی هیچ گاه قرار نیست بایستد.یک تکرار ازلی ابدی بی انتهای بی حد و مرز!سرم از این همه حشو گیج می رود و ذهنم در بن بست کلمات گیر کرده است و براستی که چقدر کلمات حقیر و ناتوان می نمایند در وصف احساسات نوع بشر!این بشر پوچ پر از اعتماد!

هرچه بیشتر سعی می کنم خودم را در کارهای بیهوده غرق کنم کمتر نتیجه می گیرم.این روزها همه ی سعی من بر این است که به هیچ نیاندیشم نه به کودکی که دیروز در کوچه می گریست و نه به پیرزن همسایه که هر روز جلوی خانه را اب می پاشد و در انتظار فرزندیست که می داند هرگز نمی اید و نه یه کلاغ های پیر که هر روز باغ انزوای خویش را جارو می زنند و به یاد نمی اورند اخرین بار کی خندیدند! و نه به اواز گنجشک ها!!! و براستی که چرا از این همه خواندن ترانه های تکراری خسته نمی شوند!

گل..پنجره..حقارت نور شمع...رقص برگها در باد...بازدم داغ زمین..صدای ناله ی سگی که می اید از دوردست...شلاق های پولادی افتاب که بر شیشه ها کوفته می شود ...همه داستانیست که هر روز تکرار می شود و چقدر پایانش را چشم در راهم!و می اندیشم شاید فروغ راست بگوید انگاه که می گوید:نجات دهنده در گور خفته است!

برای اولین بار چه کسی از دماغ فیل افتاد......

از دماغ فیل افتادن ضرب المثلی كه از دیرباز میان مردم رد و بدل می شود، به كسی اطلاق می شود كه به اصطلاح، خودش را بسیار می گیرد.
 

چه کسی اولین بار از دماغ فیل افتاد؟!!

پست مطلب توسط ف. شکیبی

ادامه نوشته