روزمرگی....
هرچه بیشتر سعی می کنم خودم را در کارهای بیهوده غرق کنم کمتر نتیجه می گیرم.این روزها همه ی سعی من بر این است که به هیچ نیاندیشم نه به کودکی که دیروز در کوچه می گریست و نه به پیرزن همسایه که هر روز جلوی خانه را اب می پاشد و در انتظار فرزندیست که می داند هرگز نمی اید و نه یه کلاغ های پیر که هر روز باغ انزوای خویش را جارو می زنند و به یاد نمی اورند اخرین بار کی خندیدند! و نه به اواز گنجشک ها!!! و براستی که چرا از این همه خواندن ترانه های تکراری خسته نمی شوند!
گل..پنجره..حقارت نور شمع...رقص برگها در باد...بازدم داغ زمین..صدای ناله ی سگی که می اید از دوردست...شلاق های پولادی افتاب که بر شیشه ها کوفته می شود ...همه داستانیست که هر روز تکرار می شود و چقدر پایانش را چشم در راهم!و می اندیشم شاید فروغ راست بگوید انگاه که می گوید:نجات دهنده در گور خفته است!