روزمرگی این روزها آزار دهنده است.چقدر همه چیز تکراری و عبث است.مثل یک چرخه که هر روز بنای تکرار شدن دارد و گویی هیچ گاه قرار نیست بایستد.یک تکرار ازلی ابدی بی انتهای بی حد و مرز!سرم از این همه حشو گیج می رود و ذهنم در بن بست کلمات گیر کرده است و براستی که چقدر کلمات حقیر و ناتوان می نمایند در وصف احساسات نوع بشر!این بشر پوچ پر از اعتماد!

هرچه بیشتر سعی می کنم خودم را در کارهای بیهوده غرق کنم کمتر نتیجه می گیرم.این روزها همه ی سعی من بر این است که به هیچ نیاندیشم نه به کودکی که دیروز در کوچه می گریست و نه به پیرزن همسایه که هر روز جلوی خانه را اب می پاشد و در انتظار فرزندیست که می داند هرگز نمی اید و نه یه کلاغ های پیر که هر روز باغ انزوای خویش را جارو می زنند و به یاد نمی اورند اخرین بار کی خندیدند! و نه به اواز گنجشک ها!!! و براستی که چرا از این همه خواندن ترانه های تکراری خسته نمی شوند!

گل..پنجره..حقارت نور شمع...رقص برگها در باد...بازدم داغ زمین..صدای ناله ی سگی که می اید از دوردست...شلاق های پولادی افتاب که بر شیشه ها کوفته می شود ...همه داستانیست که هر روز تکرار می شود و چقدر پایانش را چشم در راهم!و می اندیشم شاید فروغ راست بگوید انگاه که می گوید:نجات دهنده در گور خفته است!