اندر احوالات کلاس
می ترسیدم وهیچگاه نمی توانستم روزی را تصور کنم که اینگونه مرا تحقیر کنند.دوستان چیزهایی میگویند که بوی دشمنی میدهد.هرچه سعی میکنم محبت بکارم تنها محصولم دشمنیست.اینجا کسی جواب سلامت رانمی دهد.اینجا کسی دوست ندارد دیگری را دوست داشته باشد.اینجا همه ی خنده ها برهم است نه باهم.اینجا غرور بیداد میکند.اینجا بجای اینکه دوست باشند یکدیگر راخط میزنند.اینجا تنها یک کلمه خوب معنی میدهد.اینجابجای امید٬انگیزه ها قربانی میشود.خودبینی اینجا تنها کلمه ی مرفه است.اینجادلم بد جور میگیرد٬احساس خفگیست که تمام وجودم را گرفته٬اینجادل کسی برای کسی تنگ نمیشود.
واینجاست مکانی که من معرفت را می اموزم.
واینست حرف دل من......
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۰/۰۷ ساعت 21:18 توسط دانشجویان کارشناسی ناپیوسته بهداشت محیط
|