چه زجری کشیدمو تو به نظاره ایستادی.چه دردهایی که گلویم را می فشردند ودر حسرت یک فریاد ماندم،چه اندوهی که تنها قلبم را مبتلا نمود و فسردگی که تنها وجودم را به تباهی کشاند.چه عشقی که تنها یادگارش یک روز سرد بودو یک دل خسته با یک صندلی خالی،یک خیابان بی رونق.

قلبم فسرد در این گوشه زمستانو کسی سراغ بهار را نگرفت.خاطراتم تنها مرا به یاد ان خیابانی انداخت که توبودی وهیچ در ان نبود وفریاد زدم وکسی نفهمید فریادم.زمستان مرا به یاد نعره های ان کودکی که بی اختیار در ان خیابان شلوغ مادرش را  فریاد میزد انداخت.کجابودی وقتی مرا به جرم کناه نکرده محاکمه کردندو تنها حکم اعدام را به من دادند وشخصیتم را باهویتم به اتش کشیدند وتنها از من   برای مرگ درخت همسایه استمداد جستند.

کجا بودی وقتی، دستهایم از بی مهریت فسرد تو تنها نظاره گربودی.نظاره کردی هیچ نگفتی ومرا به زمستان ابدی سپردی.

کجا بودی که بهار نیامده دچار گشت به زمستان زودرس وفقط ایستادی ونگاه کردی،دریغ از یک فریاد.چه بد زمستانیست زمستان امسال.

کجا بودی که دوستان وهمدمان چند ساله دیگر شدند دشمن وفقط نظاره میکنند تباهی یکدیگر را.

کجابودی که عشق را برسر نیزه  هوس کردند هوس راندند وبهار را به تیغ کشیدند.

مگر ندیدی مرا به دار اویختند وبر سرم حل حله کردن به جرم گناهی که در افکارشان پروراندن.مگر ندیدی مرا به زمستان تبعید نمودند وبهار را ازم گرفتند.

چرا کسی نمیفهمد صدایم را.

تو ایستادی تا برگهای درخت همسایه بریزندو صدای باد جای گنجشککان را بگیرندو احساسم را برباد رفته در یابم.

از دست نوشته های جواد سدیدی.